|
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29 12:26 توسط ATA |
روز اولی که وارد این دانشگاه شدم می خواستم انتقالی بگیرم و بیام تهران ور دل مامان و بابا درس بخونم اما وقتی که محوطه دانشگاه رو دیدم یه دل نه صد دل عاشقش شدم . و همونجا چتر چندساله رو باز کردم . اما ای دل قافل که بعد از یه مدتی بهشت هم تکراری میشه تا برسه به این محیط .
آره اینجا دانشگاه شمال به عبارتی زیبا ترین دانشگاه ایران هست . چندتا عکس از محوطه آپ لود کردم ببینین و نظر بدین به خصوص اون پشت کنکوری هایی که عشق دانشگاه و کلاس و خلاصه با کلاس بازی هستن /// + نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10 15:18 توسط ATA |
ببخشید که یه مدت نتونستم مطلب جدید بفرستم چون درگیر امتحان بودم خوب حالا جبران می کنم . منتظر مطالب جدیدم باشید + نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02 14:43 توسط ATA |
شب او ميدويد . او با آتش در دست مي دويد .او با سرعت ميدويد.گاهي به پشت خود نگاه مي كرد و با سرعت بيشتري ميدويد.پشتش تاريكي بود وظلمات و مقابلش هم تا ريكي و ظلمات فقط كور سويي از دور خود نمايي مي كرد و او با سرعت بيشتري ميدويد آن او را اميد وارتر مي كرد اما هميشه همه جا تاريك بود گاهي سرمنشع نور را گم ميكرد اما كمكمك آن را در آن وهم ظلماني پيدا ميكرد و اميدوار مي شد وباز هم با سرعت بيشتر ميدويد راه هم گويا پاياني نداشت همچنان ادامه داشت راه خيلي تنگ و بي نما بود وآن ظلمات هم آن را تشديد مي كرد زمين پوشيده از سنگلاخ و تكه صدف بود و آتش در دست او خيلي سوزان بود. اما انگار خسته بود ونفسش به شماره افتاده بود و خيال ايستادن داشت يا شايد خستگي اش او را چنين مينمود وشايد سوزش آتش در دست او دليل بود. اما با اين حال سرش را به پايين مي انداخت و مي دويد باقدرت تر اما قافل از آن كه با اين كار او خستگي بر او غلبه مي كند واو را وادار به ايستادن واستراحت كردن ميكند وشايد حتي هم او را وادار به نشستن مي كرد اما او ميترسيد واقعا چه چيزي است وچرا او مي ترسد اما او واداراست وانسان زمانيكه وادار است هر كاري مي كند انگار قوي تر از قبل است . انگار از صدايي به گوش مي رسد . بله صداي اوست او خيلي آهسته و با صدايي افتان و خيزان ناشي از دويدن حرف ميزد اما با چه كسي چون هيچ كسي آن جا نبود . بله درست است او با خودش صحبت مي كرد . صدا خيلي نامحسوس است اما گويا سخني دارد آري او مي گويد من توانايي اين راه را دارم تا به اين جا كه آمدم ادامه ميدهم. سرعت او ناگهان دو چندان شد وراه به نظر آسان تر مي آمد روشنايي هم قوي تر شده بود او همچنان پيش مي رفت او ميدويد گاهي آهسته وگاهي سريع ميدويد وبه غير ازسوي نور به هيچ سمتي نگاه نمي كرد اما مدتي چند نگذشت كه او خسته شد از فكر كردن هم خسته شد ديگر حرفي هم از او به گوش نمي رسيد ديگر نور را نگاه نكرد ودستش هم بيشتر مي سوخت سرعتش كمتر شد و نفسش هم به شماره افتاداو سربه زير انداخته بود و مي دويد. حالت رويش ناگهان دگر گون شد نشان از آن بود كه عزمي راجذم كرده بود . صدايي از او بلند شد نه مانند يك فرياد مردي مانند او مانند صداي غرش قبل از بهمن و مانند صداي يك شير بعد از زخم خوردن بود. او فرياد زد :(من نمي توانم ديگر بس است) . ايستاد وسرش را به ميان دو دستش گرفت و آتش سوزان را كاملا رها ساخت . ومدتي بي حركت ماند وبعد به اطرافش با دقت نگاه كرد اما هيچ نديد نه راه نه ذره نوري . او فقط يك قدم به پيش گذاشت و افتاد نه به داخل گودالي كوچك بلكه به داخل شياري از جنس تاريكي كه انگار تا مركز زمين مي رفت. و ديگر هيچ + نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 23:24 توسط ATA |
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد + نوشته شده در شنبه 1386/09/24 17:25 توسط ATA |
مرد ثروتمندي در ماشين آخرين سيستم خود با سرعت از خيابان ساكتي ميگذشت. ناگهان كودكي از ميان دو ماشين پارك شده تكه آجري به سوي او پرتاب كرد و به ماشينش برخورد كرد. راننده سريع ترمز زد و پايين پريد و ديد سپر ماشينش خراش برداشته. بطرف پسرك دويد. پسرك داخل كوچهاي دويد كه در انتهاي آن برادر فلجش از روي صندلي چرخدار روي زمين گلآلود افتاده بود. پسرك در حالي كه از ترس ميلرزيد گفت: آقا، اينجا خياباني خلوت است و بندرت كسي از اين خيابان عبور ميكند. برادرم زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. من مجبور بودم شما را براي كمك كردن به برادرم با پرتاب آجر متوقف كنم. مرد بسيار متأثر شد و بعد از بلند كردن برادرش از زمين، از پسرك معذرتخواهي كرد. + نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03 15:2 توسط ATA |
|
| ||||||